X
تبلیغات
عاشق شکست خورده



این شعر از خودمه امیدوارم خوشتون بیاد

شکست

 

شکستم دادی ...


شکست نخوردم !

فقط شکستم ...

و تو را شکستم !!

اکنون عیبت را هزارباره ببین در من


آری ! آیینه ی شکسته هم می تواند پیروز باشد !!!


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط حامد |



. . . ای امیــــــــــــــــــــــد ! . . .


  چندان که تو را جفا بود با من

        از دست غمت نمیکشم دامن

              ای کاش تو هم با خبر بودی

                   کان چشم سیه چه میکند با من

                           من دل به بلا سپرده ام یا تو؟

                                 تو ترک وفا نموده ای یا من؟

  باز آ که به دامنت بیاویزم

     با چشم و دلی پر از تمنا من

         دور از تو به تنگنای تنهایی

             نشسته ، در انتظار فردا من

                  جز رنج و ملال و درد و ناکامی

                           با اینکه ندیده ام به دنیا من،

                              دیدار تو را به جان و دل مشتاق

                     " تنها منم ای امید، تنها من "

           . . . فریدون مشیری . . .

                                                       . . .  . . . . . . . . .

 
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط حامد |



برام دعا کن عشق من، همین روزا بمیرم ...

آخه دارم از رفتن بدجوری گریه میگیرم ...

دعا کنم که این نفس،تموم شه تا سپیده ...

کسی نفهمه عاشقت، چی تا سحر کشیده ...

این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...

آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ...

گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ...

اگه یروز برگشتی و گفتن فلانی مرده ...

بدون که زیر خاک سرد حس نگاتو برده

گریه نکن برای من قسمت ما همینه ...

دستامو محکمتر بگیر لحظه ی آخرینه ...

این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...

آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ...

گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ...

برام دعا کن عـــــــــشــــــــــق من ...

 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...

تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا....

 در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط حامد |



برایت خاطراتی برروی این دفتر سفید نوشتم

که هیچ کسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت بازگوید

چرا مرا شکستی؟ چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی ومظلومیت چهرهات راتوصیف کند

چراتنهایم گذاشتی؟چرا؟

چهره ی پاک ومعصومت را هزار بار برروی ورق های باقی مانده ی وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی بامن ؟چرا؟

زیبا ترین ستارگان اسمان رابرایت چیدم

خوشبو ترین گلهای سرخ رابه پایت ریختم

چرا این چنین شد؟چرا

من که بودم .که هستم

 روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن
از در نشد از پنجره زوری خودت رو جا نکن
آدمکای شهر ما بازیگرایی قابلن
وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا میذارن
تو قتلگاه آرزو آدم کشی زرنگیه
شیطونک مغزای ما دلداده دو رنگیه
دلخوشی های الکی،وعده های دروغکی
آدمکای شب زده قلبا رو ویرون میکنن
دل ستاره منو از زندگی خون میکنن

یـادته کـناره دریـا روی مـاسـه های ساحل گـفـتی که هرگــز تو از من نمیــشی یه لحظه غافـل

دو تا قـلب عاشـقونه روی ماسه ها کشـیدی گـفــتی تاره موی مـن رو به همه دنیا نمیدی



نــــه مگه تو نگفــته بودی واسه تو رفیق راهم ما چه نـقـشه ها کشیدیـم واسـه فردا های با هم

تو میگفـتی که بمونیم پاکـو بی ریاحو سـاده دسـت های همـو بگیـریم توی پیچـو خمه جاده

اما افـسوس آب دریا قـلب ها رو از هم جدا کـرد دل سنـگ آبی آب لـب هامونو بی صدا کرد

توی چشـم به هم زدن بود آب دریا خاطراتم حالا یه دل واسه مـن مونـد که اونم مونده تو ماتم



بـمیرم اون دمه آخــر چـی به روزه عشـقم اومد هـی نگاش به من میوفـتـاد کاری از من بر نیومـد

مـیدیدم که لای مـوج ها دنباله دسـتام میـگرده ای خدا خودت نگام کـن دریا با دلـم چه کـرده

خون بهـاشو مـن نمیخام عشـقمو داری میگیری دریا و ساحـلو سـنگت ای خدا کنه بـمیری

مـیدیدم که لای مـوج ها دنباله دسـتام میـگرده ای خدا خودت نگام کـن دریا با دلـم چه کـرده

اما افـسوس آب دریا قـلب ها رو از هم جدا کـرد دل سنـگ آبی آب لـب هامونو بی صدا کرد

توی چشـم به هم زدن بود آب دریا خاطراتم حالا یه دل واسه مـن مونـد که اونم مونده تو ماتم
از لـبـه دریا و ساحل هر کی یه خاطره داره آخـه دسـته خیـلی ها رو توی دسته هـم میـزاره

دریا حـرفی دارم اما واسه گـلایه دیـره از خـدا میـخام که هـیچ وقـت عـشـقـتو ازت نگیره


اما نارفـیـقی کردی عـشقـمو نـشونه باشـه اشـکالی نـداره ما خـدامون مـهربونه !

ستاره ها لحظه هارو با تنهایی رنگ میزنن
به بخت هر ستاره ای آدمکا چنگ میزنن

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط حامد |



یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم . یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط حامد |



هرگزلحظات با تو بودن را از یاد نخواهم برد .هرگز لبخند های ملیح وبی ریایت

را از یاد نخواهم برد.لحظات در گذر است ودقیقه دقیقه های ساعت برایمان مهم

است زیرا که دیگر تکرار نمیشوند شاید روزگاری یادمان آری که دیگر هیچ

نشانی از ما نباشد اما برگه ها بیانگوی دوستی بین ماست .بدان که هرگز

ازخاطرم نمی روی وبا تو بودن برایم لذت بخش است .

قبل از اینکه به کسی بگی : " دوستت دارم ..."

خوب فکراتو بکن...

چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی...

که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه

  اینک تو را به خدای زیبایی ها میسپارم

روزها ازپی هم میگذرند ونشانی از خود باقی نمی گذارند

ولی ای تنهاترین رویای عشق  هیچ چیز خیال تورا از من جدا نمی کند

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط حامد |



 

خوب می دونم میخوای بری، سپردی عشقُ دست باد

دستای سرد من ولی، گرمی دستاتُ می خواد

خوب می دونی که رفتنت، غروب فصل عشقمه

با تو اگه باشه دلم، تو لمس لحظه بی غمه

بری باید سر بذارم، رو شونه های انتظار

حتی نگاه واژه ها، بی تو نمی گیره قرار

بکش به برگ خواهشم، دست نوازش و بمون

ترانه ی زندگی رو، تو گوش تنهایی بخون

شونه به شونه ی دلم، بمون توی دقایقم

بری تو مرداب غمت، به گل می شینه قایقم

نذار که حسرت چشات، تو قلب من جون بگیره

                      نذار که لمس لحظه ها، با مرگ رویا بمیره

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط حامد |



از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)
__________________
به تنهایی پناه آوردم از روی ناچاری....
به دنیای کسان وبی کس و دشتهای آملی...
چراهیچ کس مرا باور ندارد که من از همان خاکم...
همان خاکی که سر تا سر گیتی ...
که خداوند جهان با نام انسان
خلق کرد ...
وبرای هر کسی یک سرنوشتی را
سرشت....
چرا اینگونه تنهایم
چرا.......
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط حامد |




با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است


*


در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

بار این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست


*


بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند


*


با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را


*


اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


  *


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط حامد |



بچه ها ببخشید اگه مدتی نبودم
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط حامد |